ذبيح الله صفا

565

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

من و مدح خواجه زين پس كه بدولت قبولش * برسد بكام و يابد دل خسته موميايى * * وصال چون تو شگرفى نه حدّ انسانست * كمال حسن تو بيرون ز حدّ امكانست خيال صورت تو در سواد سينهء تنگ * مثال يوسف مصرى و چاه زندانست گلى چو روى تو در باغ آفرينش نيست * گرفتم آنكه جهان سربسر گلستانست به پيش روى چو خورشيد و سايهء قد تو * چه جاى مهر جهانتاب و سرو بستانست بنزد حقهء مرجانِ پُر دُرِ تو كرا * هواى لعل بدخشان و دُرّ عمّانست ز زلف تست گريزان دلم چو كبك از باز * كه زاغ زلف ترا صد هزار دستانست خطا كند كه گريزد ز بند زلف تو دل * ز بند او چو گشايش مرا فراوانست فداى آتش عشقت كنم تن چون شمع * از آنكه آتش سوزنده شمع را جانست مرا تو جانى و از وصل تست زندگيم * از آن ز روز جدايى دلم هراسانست قيامتست وداع تو بر دلم آرى * وداع چون تو نگارى نه كار آسانست از آرزوى دو لعل تو جزع من پيوست * چو نوك خامهء مخدوم گوهر افشانست خدايگان وزيران بهاء دُنيى و دين * كه ذات او سبب و اصل امن و ايمانست محمد آنكه بتأييد تيغ و بسطت عدل * چو آفتاب جهانگير و ظلّ يزدانست * * مرا كه نور سرورست در مجامع قدس * بعون عقل شريف و بفرّ نفس نفيس چرا چو بىخبران خلق را شوم مُنقاد * ببوى لقمه چه پويم چو هر بَهيم و خسيس چو نفس من ز صفا يافت رتبت ملكى * كجا غرور خَرَد از وساوِسِ ابليس چو دل نمونهء اسرار لوح محفوظست * چرا نظر كنم اندر دفاتر تلبيس ببارگاه دلم هر صباح صد تحفه * بَريد غيب رساند ز عالم تقديس * *